لحظه هايم بي تو پر از غم ميشود
از تمام شاديم كم ميشود
قلب من در يك غروب بي نشان
با نواي غصه همدم ميشود
اشكي از جنس بلور از جنس نور
همدم يك آه و يك دم ميشود
آسمان سينه ام در قلب شعر
مرغ تنهاي دو عالم ميشود
اين غزل يك قطره از باران بود
چونكه بر زخم تو مرهم ميشود
اين ترانه در شبي پر التهاب
هم صدا با قلب مژگان ميشود

+ نوشته شده در پنجشنبه 30 آذر1385ساعت 9:33 توسط مجتبی |
این شعر آقا فرزاد برامون تو آرشیو نظرات گذاشته بود
تو ميروي و من فقط نگاهت ميکنم تعجب نکن که چرا گريه نميکنم بي تو، يک عمر فرصت براي گريستن دارم اما براي تماشاي تو، همين يک لحظه باقي است و شايد همين يک لحظه اجازه زيستن در چشمان تو را داشته باشم
+ نوشته شده در پنجشنبه 30 آذر1385ساعت 9:22 توسط مجتبی |