عزيزم تو جاده فدا شدن اون که هرگز نميشه خسته منم اونيکه با صد اوميدو آرزو دلشو بسته به عشق تو منم آخه تو پاکو نجيبي تو يه احساس عجيبي نکنه فرشته اي تو تا نداي عشق رسيد بر من شوق زندگي دميد بر من، آخه تو پاکو نجيبي تو يه احساس عجيبی ميخوام تو درياي چشات تا جون دارم شنا کنم ميخوام حساب خودمو از عاشقا جدا کنم
فدا شدن براي تو دليل زنده بودن ميخوام عشقو جونونمو راهي قصه ها کنم
آخه تو پاکو نجيبي تو يه احساس عجيبي نکنه فرشته اي تو
+ نوشته شده در سه شنبه 14 آذر1385ساعت 21:56 توسط مجتبی |
نمي شه غصه ما را يه لحظه تنها بذاره
نمي شه اين قافله ما را تو خواب جا بذاره
مارا تو خواب جا بذاره
دلم از اون دلاي قديمي از اون دلاست
كه مي خواد عاشق كه شد پا روي دنيا بذاره
دوست دارم يه دست از آسمان بياد ما دوتارا
ببره از اينجا و اونورابرا بذاره
تو دلت بوسه ميخواد ، من ميدونم اما لبت
سر هر جمله دلش ، ميخواد يه اما بذاره
بي تو دنيا نمي ارزه ، تو با من باش وبذار
همه دنيا من و هميشه تنها بذاره
من ميخوام تا آخر دنيا تماشات بكنم
اگه زندگي برام چشم تماشا بذاره
+ نوشته شده در سه شنبه 14 آذر1385ساعت 21:52 توسط مجتبی |
سکوتم را به باران هدیه کردم تمام زندگی را گریه کردم نبودی در فراق شانه هایت به هر خاکی رسیدم تکیه کردم...
+ نوشته شده در سه شنبه 14 آذر1385ساعت 21:44 توسط مجتبی |
+ نوشته شده در سه شنبه 14 آذر1385ساعت 21:43 توسط مجتبی |
میدونی چرا قدم زدن زیر بارون قشنگه ؟
چون کسی اشک هات رو نمی بینه
+ نوشته شده در سه شنبه 14 آذر1385ساعت 21:42 توسط مجتبی |
تنهایی ام را با تو قسمت می کنم سهم کمی نیست غم آنقدر دارم که می خواهم تمام فصل ها را
گسترده تر از عالم تنهایی من عالمی نیست
بر سفره رنگین خود بنشانمت ، بنشین غمی نیست
حوای من! بر من مگیر این خود ستایی را که بی شک
آیینه ام را بر دهان تک تک یاران گرفتم
همواره چون من نه! فقط یک لحظه خوب من بیندیش
من قصد نفی بازی گل را و باران را ندارم
شاید به زخم من که میپوشم ز چشم شهر آن را
شاید و یا شاید ... هزاران شاید دیگر اگر چه
+ نوشته شده در سه شنبه 14 آذر1385ساعت 21:41 توسط مجتبی |

+ نوشته شده در سه شنبه 14 آذر1385ساعت 21:38 توسط مجتبی |

+ نوشته شده در سه شنبه 14 آذر1385ساعت 21:36 توسط مجتبی |

+ نوشته شده در سه شنبه 14 آذر1385ساعت 21:33 توسط مجتبی |

+ نوشته شده در سه شنبه 14 آذر1385ساعت 21:30 توسط مجتبی |

+ نوشته شده در پنجشنبه 9 آذر1385ساعت 19:5 توسط مجتبی |
از همان روزيكه دست حضرت قابيل گشت آلوده به خون حضرت هابيل از همان روزيكه فرزندان آدم زهر تلخ دشمني در خونشان جوشيد
آدميّت مرد،گرچه آدم زنده بود از همان روزيكه يوسف را برادرها به چاه انداختند از همان روزيكه با شلاق و خون ديوار چين راساختند
آدميّت مرده بود
اي دريغ آدميّت بر نگشت قرن ما روزگار مرگ انسانيّت است دركويري سوت و كور در ميان مردمي با اين مصيبتها صبور صحبت از مرگ محبت ،مرگ عشق گفتكو از مرگ انسانيّت است صحبت از پژمردن يك برگ نيست فرض كن مرگ قناري در قفس هم مرگ نيست فرض كن يك شاخه گل هم در جهان هرگز نرست فرض كن جنگل ،بيابان بود از روز نخست من كه از پژمردن يك شاخه گل از نگاه ساكت يك كودك بيمار از فغان يك قناري در قفس از غم يك مرد درزنجير ،حتي قاتلي بر دار اشك در چشمان وبغضم در گلوست
مرگ اورا از كجا باور كنم! ! !بعد دنيا هي پر از آدم شدو اين آسياب گشت و گشت
+ نوشته شده در پنجشنبه 9 آذر1385ساعت 18:57 توسط مجتبی |