تبليغاتX
عشق و اموزش

سلام ممنون از این که به این وب سایت سر زدی ....... قانون این وب سایت .......... 1.ورود اطفال و بزرگ سالان ممنوع .......... 2.ورود آقایان و خانوم ها و غیره ها چی؟ ممنوع .......... 3.استعمال دو خانیات و سه خانیات و بالاتر اکیدا ممنوع .......... 4.ورود سگ،گربه،سوسک،مگس،خزنده،پرنده،جونده،جنبنده،درنده هم ممنوع ........... 5.هر کس هم که بیاید و نظر ندهد،الهی که سگ آبی گازش بگیره ........... 6.ورود با جوراب نشسته ممنوع ............ 7.ورود آدمهای کم ظرفیت،با ظرفیت وفاقد ظرفیت هم ممنوع ........... 8.نظر دادن بدون ذکر نام و ایمیل ممنوع ........... 9.ورود آدمهای بد اخلاق ممنوع ........... 10.لطفا تقاضای نسیه نکنید(چون نسیه خیلی وقته که مرده) .............. 11..دست کردن تو دماغ ممنوع ........... 12.کفشاتم در بیار بچه .................. حتی شما دوست گرامی !!!!!!!!!!!!! نظر یادت نره.................. نظر یادت نره &&&

عشق و اموزش

اشعار عشقولانه فقط در وبلاگ مجتبی

عزيزم تو جاده فدا شدن اون که هرگز نميشه خسته منم اونيکه با صد اوميدو آرزو دلشو بسته به

عشق تو منم

آخه تو پاکو نجيبي تو يه احساس عجيبي نکنه فرشته اي تو

تا نداي عشق رسيد بر من شوق زندگي دميد بر من، آخه تو پاکو نجيبي تو يه احساس عجيبی

ميخوام تو درياي چشات تا جون دارم شنا کنم ميخوام حساب خودمو از عاشقا جدا کنم

فدا شدن براي تو دليل زنده بودن ميخوام عشقو جونونمو راهي قصه ها کنم

آخه تو پاکو نجيبي تو يه احساس عجيبي نکنه فرشته اي تو

+ نوشته شده در سه شنبه 14 آذر1385ساعت 21:56 توسط مجتبی |


نمي شه غصه ما را يه لحظه تنها بذاره

نمي شه اين قافله ما را تو خواب جا بذاره

مارا تو خواب جا بذاره

دلم از اون دلاي قديمي از اون دلاست

كه مي خواد عاشق كه شد پا روي دنيا بذاره

دوست دارم يه دست از آسمان بياد ما دوتارا

ببره از اينجا و اونورابرا بذاره

تو دلت بوسه ميخواد ، من ميدونم اما لبت

سر هر جمله دلش ، ميخواد يه اما بذاره

بي تو دنيا نمي ارزه ، تو با من باش وبذار

همه دنيا من و هميشه تنها بذاره

من ميخوام تا آخر دنيا تماشات بكنم

اگه زندگي برام چشم تماشا بذاره

+ نوشته شده در سه شنبه 14 آذر1385ساعت 21:52 توسط مجتبی |


سکوتم را به باران هدیه کردم

تمام زندگی را گریه کردم

 نبودی در فراق شانه هایت

به هر خاکی رسیدم تکیه کردم...

+ نوشته شده در سه شنبه 14 آذر1385ساعت 21:44 توسط مجتبی |


زندگي مثل پيانو است ، دكمه هاي سياه براي غم ها و دكمه هاي سفيد
 
 براي شادي ها . اما زماني ميتوان آهنگ زيبايي نواخت كه دكمه هاي
 
سفيد و سياه را با هم فشار دهي

+ نوشته شده در سه شنبه 14 آذر1385ساعت 21:43 توسط مجتبی |


میدونی چرا قدم زدن زیر بارون قشنگه ؟

 

چون کسی اشک هات رو نمی بینه

+ نوشته شده در سه شنبه 14 آذر1385ساعت 21:42 توسط مجتبی |


 

تنهایی ام را با تو قسمت می کنم سهم کمی نیست


گسترده تر از عالم تنهایی من عالمی نیست

غم آنقدر دارم که می خواهم تمام فصل ها را


بر سفره رنگین خود بنشانمت ، بنشین غمی نیست

حوای من! بر من مگیر این خود ستایی را که بی شک


تنها تر از من در زمین و آسمانت آدمی نیست

آیینه ام را بر دهان تک تک یاران گرفتم


تا روشنم شد در میان مردگانم، هم دمی نیست

همواره چون من نه! فقط یک لحظه خوب من بیندیش


لبریزی از گفتن ولی در هیچ سویت محرمی نیست

من قصد نفی بازی گل را و باران را ندارم


شاید برای من که همزاد کویرم شبنمی نیست

شاید به زخم من که میپوشم ز چشم شهر آن را


در دستهای بی نهایت مهربانش مرهمی نیست

شاید و یا شاید ... هزاران شاید دیگر اگر چه


اینک به گوش انتظارم جز صدای مبهمی نیست

+ نوشته شده در سه شنبه 14 آذر1385ساعت 21:41 توسط مجتبی |


+ نوشته شده در سه شنبه 14 آذر1385ساعت 21:38 توسط مجتبی |


+ نوشته شده در سه شنبه 14 آذر1385ساعت 21:36 توسط مجتبی |


به زنده رود ، سایت بزرگ ایرانیان خوش آمدید.

+ نوشته شده در سه شنبه 14 آذر1385ساعت 21:33 توسط مجتبی |


+ نوشته شده در سه شنبه 14 آذر1385ساعت 21:30 توسط مجتبی |


+ نوشته شده در پنجشنبه 9 آذر1385ساعت 19:5 توسط مجتبی |


از همان روزيكه دست حضرت قابيل

       گشت آلوده به خون حضرت هابيل


از همان روزيكه فرزندان آدم 

            زهر تلخ دشمني در خونشان جوشيد



آدميّت مرد،گرچه آدم زنده بود


از همان روزيكه يوسف را برادرها به چاه انداختند


از همان روزيكه با شلاق و خون ديوار چين راساختند



آدميّت مرده بود


بعد دنيا هي پر از آدم شدو اين آسياب گشت و گشت

اي دريغ آدميّت بر نگشت


قرن ما روزگار مرگ انسانيّت است


دركويري سوت و كور  

              در ميان مردمي با اين مصيبتها صبور


صحبت از مرگ محبت ،مرگ عشق


گفتكو از مرگ انسانيّت است


صحبت از پژمردن يك برگ نيست


فرض كن مرگ قناري در قفس هم مرگ نيست


فرض كن يك شاخه گل هم در جهان هرگز نرست


فرض كن جنگل ،بيابان بود از روز نخست


من كه از پژمردن يك شاخه گل


از نگاه ساكت يك كودك بيمار


از فغان يك قناري در قفس


از غم يك مرد درزنجير ،حتي قاتلي بر دار


اشك در چشمان وبغضم در گلوست



مرگ اورا از كجا باور كنم! ! !

+ نوشته شده در پنجشنبه 9 آذر1385ساعت 18:57 توسط مجتبی |



  RSS 2.0