تو این همه سال ها
تو این همه روزها
تو این همه شب ها
تو این امروزها
تو این امشب ها
از تمام رویا ها بیزارم....
از اون ها که برایم خواب رو رنگ بخشیدند
از اون ها که به صدایم در خواب گوش سپردند
از اون ها که به صورت اشک بارم سیلی زدند
از اون ها که من و سوزوندند.. هر بار که چشم گشودم و دیدم که رویایی بیش نبودند..
نمی خوام دیگه خواب ببینم
نمی خوام دیگه آواز بخونم
نمی خوام دیگه صدایی از دور شدن ها ببینم...
زندگی هامون مثال یک بغض است.. انفجاری بی صدا.. در انتهای یک رود... با فشار آبشار خفقان
دیگه نمی خوام خواب ببینم
نمی خوام
نمی خوام
نمی خوام
+ نوشته شده در چهارشنبه 24 آبان1385ساعت 19:19 توسط مجتبی |
اگر عشقی نباشه آدمی نیست
اگه آدمی نباشه زندگی نیست
نپرس از من چه آمد بر سر عشق
جواب من جز شرمندگی نیست
آهای مردم دنیا
آهای مردم دنیا
گله دارم گله دارم
من از دست خدا هم
گله دارم گله دارم
اگر عشقی نباشه آدمی نیست
اگه آدمی نباشه زندگی نیست
نپرس از من چه آمد بر سر عشق
جواب من جز شرمندگی نیست
آهای مردم دنیا
گله ای دیگر ندارم
من از دست خدا هم
هیچ گله ای ندارم
+ نوشته شده در چهارشنبه 24 آبان1385ساعت 19:18 توسط مجتبی |
گفت . غم عشق پرسيدند . غم عشق چگونه طاقت فرسا شود گفت . در فراق يار گفتند . فراق يار چگونه جلوه گري کند گفت . با آه جگر سوز پرسيدند . جانکاه تر از غم عشق و فراق يار وسوز جگر گفت . آن است که عاشق از ابراز عشق به معشوقش درماند گفتند . چه سازد عاشقي که به اين درد مبتلا ست گفت . تنها بماند و بسوزد و بسازد پرسيدند .حاصل سوختن و ساختن گفت . مرگ جان و حيات جسم . . . بميرد قبل از آنکه بميرد گفتند . چگونه گفت . درموت جسم فاني شود و روح باقيست.. اما عاشق سينه سوخته ناتوان را روح بميرد و جسم در حيات پرسيدند . اگر في الحال خرقه تهي کند گفت . جاودانه در بهشت خواهد ماند گفتند . نقري که برازنده سنگ مزارش باشد گفت . که زيارتگه رندان جهان خواهد شد 
بر سر تربت ما چون گذري همت خواه
+ نوشته شده در چهارشنبه 24 آبان1385ساعت 19:9 توسط مجتبی |
ببخشا گر که گفتم بي وفايي گله کردم چرا پيشم نيايي و يا تکرار کردم که کجايي*
حقيقت را خدا مي داند و بس
تو هم مانند من تنها و بي کس*
دلي روشن تر از آيينه داري
تو هم عاشق
ولي مانند من در يک حصاري
+ نوشته شده در چهارشنبه 24 آبان1385ساعت 19:7 توسط مجتبی |
می خواهم از جهنم سرد م جدا شوم می بوسمت ، که داغ بهشت خدا شوم می خواهم از تو ... تا نفسی تازه تر کنم مثل دریچه باز به سمت تو وا شوم آغوش می کشم به خودم می فشارمت تا بوی گل بگیرم و ... از خود رها شوم زل میزنم به مخملی سرخ گونه هات تا شاعر تغزل شرم و حیا شوم با حس یک پرنده به لب هات می رسم شاید که با جهان دگر آشنا شوم <<اما چقدر دلخوشی خواب ها کم است>> باید دوباره از سر این شاخه پا شوم این بار هم مطابق معمول هرشبی آخر چقدر مسخره ی خواب ها شوم ؟؟!!!
+ نوشته شده در چهارشنبه 24 آبان1385ساعت 19:4 توسط مجتبی |

عجب سوزنده ما را آتش عشق
آتش عشق
آتش عشق
تمام شعله هاي سرکش عشق
سرکش عشق
سرکش عشق
عشق عشق عشق عشق
بغير از عشق ما را پيشه اي نيست
پيشه اي نيست
پيشه اي نيست
زبان و روح را انديشه اي نيست
انديشه اي نيست
انديشه اي نيست
اگه عشق نباشم نيستم من نيستم من
نميدانم هستم ،کيستم من کيستم من
و بر ساز و برگ زندگانيي
تمام شعر و آهنگ جواني
نوشتم بر تن سرخ شقايق
من و عشق و من و عشق و من و عشق
عشق باني مناجات من است
عشق همه ذرات من است
عشق عشق عشق عشق
عشق عشق عشق عشق
بدون عشق ميل خوندنم نيست
بدون عشق شور موندنم نيست
اگر در بارگاه دل نشينم
درون هر جونه عشق بينم
عشق عشق عشق عشق
+ نوشته شده در چهارشنبه 24 آبان1385ساعت 19:3 توسط مجتبی |

سلام آهنگ هر سازم
سلام اي زندگي سازم
تموم هستي ام رو من
به چشماي تو مي بازم
*
چشات همرنگ خورشيده
قشنگه صبح اميده
ميون اين همه ليلي
چشام تنها تو را ديده
*
تو عطر رازقي داري
تو شوق عاشقي داري
نجابت از تو مي باره
تو ابري ، هق هقي داري
*
به اميد سلام عشق
هميشه از تو مي خونم
توي تبعيد و تنهايي
تو باشي ، باغ ِ زندونم
+ نوشته شده در چهارشنبه 24 آبان1385ساعت 19:1 توسط مجتبی |
قلبي از آينه داري رگي از نور چشمانت پر از نور ايمان دستاني چون بال پرنده داري تو اي غريبه ترين غريبه!!! نيمه شبي از چشمانت چون دانه هاي اشک خواهم ريخت و لبانم پر از بوسه هاي نور خواهد شد خواهد آمد روزي که تو مي شوي بهانه هر شعرم اي ابدي ترين چشمه محبت!!!
+ نوشته شده در چهارشنبه 24 آبان1385ساعت 19:0 توسط مجتبی |
می روم خسته و افسرده و زار
.....سوی منزلگه ويرانه خويش
...........به خدا می برم از شهر شما
..................دل شوريده و ديوانه خويش
می برم تا که در آن نقطه دور
......شستشويش دهم از رنگ گناه
...........شستشويش دهم از لکه عشق
..................زين همه خواهش بيجاوتباه
مي برم تا ز تو دوريش سازم
.....ز تو ای جلوه اميد محال
...........می برم زنده بگورش سازم
.................تا از اين پس نکند ياد وصال
ناله مي لرزد. می رقصد اشک
.....آه.بگذار که بگريزم من
...........از تو ای چشمه زرين گناه
..................شايد آن به که بپرهيزم من
به خدا غنچه شادی بودم
.....دست عشق آمدو از شاخم چيد
...........شعله آه شدم. صدافسوس
..................که لبم باز بر آن لب نرسيد
عاقبت بند سفر پايم بست
.....می روم. خنده به لب. خونين دل
...........می روم از دل من دست بدار
....................ای اميد عبث بی حاصل
فروغ فرخزاد....((اسير))
+ نوشته شده در چهارشنبه 24 آبان1385ساعت 18:58 توسط مجتبی |
در شب کوچک من ..افسوس...........باد با برگ درختان ميعادی دارد
در شب کوچک من دلهره ويرانيست.......گوش کن.....................وزش ظلمت را مي شنوی؟
من غريبانه به این خوشبختی می نگرم
من به نوميدی خود معتادم
گوش کن...................وزش ظلمت را مي شنوی؟
در شب اکنون چيزی می گذرد.........ماه سرخست ومشوش
و بر اين بام که هر لحظه......در او بيم فرو ريختن است
ابرها.. همچون انبوه عزاداران...............لجظه باريدن را گوئی منتظرند
لحظه ای و پس از ان...هيچ........پشت اين پنجره شب دارد می لرزد
و زمین دارد .........از می ماند از چرخش
پشت این پنجره یک نامعلوم........نگران من وتوست..........ای سراپايت سبز
دستهايت را چون خاطره ای سوزان در دستان عاشق ـــــــــ
ـــــــــــ من بگذار
و لبانت را چون حسی گرم از هستی
...............................به نوازش های لبهای عاشق من بسپار
باد ما را با خود خواهد برد
....................باد ما را با خود خواهد برد
...............................................باد ما را با خود خواهد برد
+ نوشته شده در چهارشنبه 24 آبان1385ساعت 18:56 توسط مجتبی |
غم غروب نگاهت نشست بر روحم.......بمان ستاره که بی تو بهار می ميرد
..........ميان دشت بنفشه کنار برکه عشق........برای شهر دلم انتظار می ميرد
...................دلم به وسعت الاله های غم سرخست......وجود ابی احساس پاک و بارانی ست
...........چگونه بی تو بمانم بدان.بهانه من.........
...............دلم هنوز به دست دل تو زندانی ست.......بدان که قصه احساس قصه ای نيلی ست
بيا وقصه او را دوباره باور کن
......................بجای هجرت و اندوه و بي قراری و درد
...................................................بيا و از سرت لطفت تو فکر ديگر کن
پرنده از غم هجران تو چه بايد کرد؟............دلم برای نگاهت بهانه می گيرد
..............دلم اگر بروی در خزان هجرانت..............چو يک کبوتر بی اب ودانه مي ميرد
+ نوشته شده در چهارشنبه 24 آبان1385ساعت 18:56 توسط مجتبی |

+ نوشته شده در چهارشنبه 24 آبان1385ساعت 18:51 توسط مجتبی |
+ نوشته شده در سه شنبه 23 آبان1385ساعت 14:39 توسط مجتبی |
ديويد بکهام

+ نوشته شده در سه شنبه 23 آبان1385ساعت 14:34 توسط مجتبی |
بهاره راهنما
+ نوشته شده در سه شنبه 23 آبان1385ساعت 14:29 توسط مجتبی |
الا ، اي رهگذر ! منگر ! چنين بيگانه بر گورم
چه مي خواهي ؟ چه مي جويي ، در اين كاشانه ي عورم ؟
چه سان گويم ؟ چه سان گريم؟ حديث قلب رنجورم ؟
از اين خوابيدن در زير سنگ و خاك و خون خوردن
نمي داني ! چه مي داني ، كه آخر چيست منظورم
تن من لاشه ي فقر است و من زنداني زورم
كجا مي خواستم مردن !؟ حقيقت كرد مجبورم
چه شبها تا سحر عريان ، بسوز فقر لرزيدم
چه ساعتها كه سرگردان ، به ساز مرگ رقصيدم
از اين دوران آفت زا ، چه آفتها كه من ديدم
سكوت زجر بود و مرگ بود و ماتم و زندان
هر آن باري كه من از شاخسار زندگي چيدم
فتادم در شب ظلمت ، به قعر خاك ، پوسيدم
ز بسكه با لب مخنت ،زمين فقر بوسيدم
كنون كز خاك فم پر گشته اين صد پاره دامانم
چه مي پرسي كه چون مردم ؟ چه سان پاشيده شد جانم ؟
چرا بيهوده اين افسانه هاي كهنه بر خوانم ؟
ببين پايان كارم را و بستان دادم از دهرم
كه خون ديده ، آبم كرد و خاك مرده ها ، نانم
همان دهري كه بايستي بسندان كوفت دندانم
به جرم اينكه انسان بودم و مي گفتم : انسانم
ستم خونم بنوشيد و بكوبيدم به بد مستي
وجودم حرف بيجايي شد اندر مكتب هستي
شكست و خرد شد ، افسانه شد ، روز به صد پستي
كنون ... اي رهگذر ! در قلب اين سرماي سر گردان
به جاي گريه : بر قبرم ، بكش با خون دل دستي
كه تنها قسمتش زنجير بود ، از عالم هستي
نه غمخواري ، نه دلداري ، نه كس بودم در اين دنيا
در عمق سينه ي زحمت ، نفس بودم در اين دنيا
همه بازيچه ي پول و هوس بودم در اين دنيا
پر و پا بسته مرغي در قفس بودم در اين دنيا
به شب هاي سكوت كاروان تيره بختيها
سرا پا نغمه ي عصيان ، جرس بودم در اين دنيا
به فرمان حقيقت رفتم اندر قبر ، با شادي
كه تا بيرون كشم از قعر ظلمت نعش آزادي
+ نوشته شده در سه شنبه 23 آبان1385ساعت 14:27 توسط مجتبی |

برترین گل برای بزرگترین عشق
+ نوشته شده در سه شنبه 23 آبان1385ساعت 14:25 توسط مجتبی |

+ نوشته شده در سه شنبه 23 آبان1385ساعت 14:24 توسط مجتبی |

+ نوشته شده در سه شنبه 23 آبان1385ساعت 14:24 توسط مجتبی |
فلش زيبای آدم فروش برای ديدن اينجا کليک کنيد
+ نوشته شده در سه شنبه 23 آبان1385ساعت 14:13 توسط مجتبی |
فلش زيبای آدم فروش برای ديدن اينجا کليک کنيد
+ نوشته شده در سه شنبه 23 آبان1385ساعت 14:10 توسط مجتبی |
اينم يه فلش زيبا از شکيلا حتما ببينيد
+ نوشته شده در سه شنبه 23 آبان1385ساعت 14:7 توسط مجتبی |
سلام امیدوارم که حال همه خوانندگان این وبلاگ خوب باشه این وبلاگ جایی برای شعرهای قشنگتون پس مارو بسش از این منتظر نگذارید باتشکر
+ نوشته شده در سه شنبه 23 آبان1385ساعت 13:57 توسط مجتبی |
روشن از جلوه هاي مهتابست
امشب از خواب خوش گريزانم
كه خيال تو خوشتر از خوابست
خيره بر سايه هاي وحشي بيد
مي خزم در سكوت بستر خويش
باز دنبال نغمه اي دلخواه
مي نهم سر بروي دفتر خويش
تن صدها ترانه ميرقصد
در بلور ظريف آوايم
لذتي ناشناس و رويا رنگ
مي دود همچو خون به رگهايم
آه ... گويي ز دخمه دل من
روح شبگرد مه گذر كرده
يا نسيمي در اين ره متروك
دامن از عطر ياس تر كرده
بر لبم شعله هاي بوسه تو
ميشكوفد چو لاله گرم نياز
در خيالم ستاره اي پر نور
مي درخشد ميان هاله راز
ناشناسي درون سينه من
پنجه بر چنگ و رود مي سايد
همره نغمه هاي موزونش
گوييا بوي عود مي آيد
آه... باور نميكنم كه مرا
با تو پيوستني چنين باشد
نگه آن دو چشم شور افكن
سوي من گرم و دلنشين باشد
بيگمان زان جهان رويايي
زهره بر من فكنده ديده عشق
مي نويسم بر وي دفتر خويش
جاودان باشي اي سپيده عشق
فروغ فرخزاد
+ نوشته شده در سه شنبه 23 آبان1385ساعت 13:54 توسط مجتبی |
غربت من هر چی که هست از با تو بودن بهتره آخر خطه زندگیم این نفسای آخره وقتی دارم با هر نفس از این زمونه سیر میشم وقتی بایه زخم زبون از اینو اون دلگیر میشم این آخر راهه دیگه باید که تنها بمونم تنها تو اوج بی کسی تو غربت آروم بگیرم باید برم باید برم باید که بیتو بپرم آخ که چه سنگین میزنه این نفسای آخرم سکوت من نشونه ی رضایتم نیست میدونی گلایه هامو میتونی از توی چشمام بخونی بگو آخه جرمم چیه که باید اینجور بسوزم هیچی نگم داد نزنم لبامو رو هم بدزم دربدر غزلفروش منم که گیتار میزنم با هر نگاه به عکست انگار من خودمو دار میزنم نفرین به عشق به عاشقی نفرین به بخت و سرنوشت به اون نگاه که عشقتو تو سرنوشت من نوشت نفرین به من نفرین به تو نفرین به عشق من و تو به ساده بودن منو به اون دل سیاه تو![]()
![]()
+ نوشته شده در سه شنبه 23 آبان1385ساعت 13:54 توسط مجتبی |
گفتم که رفتنت یه روز قاب دلم رو میشکنه گفتی که این بخت تو بود تقدیر تو شکستنه هر وقت که بارون میزنه تو رو کنارم میبینم حس میکنم پیش منی هنوزم عاشقترینم گفتم بمون اون روز میاد غصه هامون تموم میشه گفتی اگه با هم باشیم لحظه هامون حروم میشه هر وقت که بارون میزنه تو رو کنارم میبینم حس میکنم پیش منی هنوزم عاشقترینم وقتی رفتی همه دنیا رو سرم انگاری خراب شد و دلم شکست ساز من زانوی غم بغل گرفت رفت و کز کرد گوشه ی اتاق نشست از وقتی رفتی هیچکسی همدرد و همرازم نشد هیچکسی حتی یه دفعه هم غصه ی سازم نشد رفتی ولی بدون هنوز عاشقتم تا پای جون دل بهاریم عاشقه چه تو بهار چه تو خزون هر وقت که بارون میزنه تو رو کنارم میبینم حس میکنم پیش منی هنوزم عاشقترینم خواننده و ترانه سرا: محسن یگانه
+ نوشته شده در سه شنبه 23 آبان1385ساعت 13:52 توسط مجتبی |
1_دوستت دارم نه به خاطر شخصیت تو بلکه بخاطر شخصیتی که من در هنگام با تو بودن پیدا می کنم 2_هیچ کس لیاقت اشکهای تورا ندارد و کسی که چنین ارزشی دارد باعث اشک ریختن تو نمیشود 3_اگر کسی تو را انطور که میخواهی دوست ندارد به این معنی نیست که تو را با تمام وجودش دوست ندارد 4_دوست واقعی کسی است که دستهای تو را بگیرد و قلب تو را لمس کند 5_بدترین شکل دلتنگی برای کسی آن است که در کنار او باشی و بدانی که هرگز به او نخواهی رسید 6_هرگز لبخند را ترک نکن حتی وقتی ناراحتی چون هر کس امکان دارد عاشق لبخند تو شود 7_تو ممکن است در تمام دنیا فقط یک نفر باشی ولی برای بعضی افراد تمام دنیایی 8_هرگز وقتت را با کسی که حاضر نیست وقتش را با تو بگذراند نگذران 9_شاید خدا خواسته است که ابتدا او را بشناسی و سپس شخص مناسب را به این ترتیب وقتی اورا یافتی بهتر میتوانی شکر گزار باشی 10_به چیزی که گذشت غم مخور به آنچه پس از آن آمد لبخند بزن 11_همیشه افرادی هستند که تو را می آزارند،با این حال همواره به دیگران اعتماد کن فقط موظب باش که به کسی که تو را آزرده دوباره اعتماد نکنی 12_خود را به فرد بهتری تبدیل کن و مطمئن باش که خود را میشناسی قبل از آنکه شخص دیگری را بشناسی و انتظار داشته باشی او تو را بشناسد 13_زیاده از حد خود را تحت فشار نگذار،بهترین چیزها در زمانی اتفاق میافتد که انتظارش را نداری
+ نوشته شده در سه شنبه 23 آبان1385ساعت 13:50 توسط مجتبی |