+ نوشته شده در سه شنبه 20 تیر1385ساعت 1:47 توسط مجتبی |
من خودم خواهم چيد... واي اگر بشکند اين پنجره، ميداني بيش...
بوتهء هستي خود را از خاک...
و براي هوس ِ دست ِ تو، خواهم آورد...
تو به گل دست نزن...
تو به گل دست نزن...
به قفس سنگ نزن...
کودک ِ رهگذر بازيگوش...
دل ِ من ميشکند...
دل ِ من ميميرد...
نکند مرغک ِ عشقم را تو...
به همين سادگي، آزاد کني...
از فضاي قفس ِ اين دل ِ غمديدهء من...
+ نوشته شده در سه شنبه 20 تیر1385ساعت 1:36 توسط مجتبی |
سکوت میشکند !!! ناگهان صدای تو به گوش میرسد ... نگو که باز می روی دلم شکسته میشود بدون تو ... غمی بزرگ !!!! در دلم نهفته میشود ...
+ نوشته شده در سه شنبه 20 تیر1385ساعت 1:34 توسط مجتبی |
+ نوشته شده در سه شنبه 20 تیر1385ساعت 1:15 توسط مجتبی |